ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 5 پست ] 
یک شعر و سه نقد... 
نويسنده پيغام
عضو سایت
عضو سایت

تاريخ عضويت: جمعه Aug 21, 2009 5:46 pm
پست ها : 125
تشکر کرده: 19 بار
تشکر شده: 51 بار
پست یک شعر و سه نقد...
سلام.
در اینجا می‌خواهم یک شعر از آقای علیرضا بدیع بنویسم به همراه سه نقد مختلف از سه منتقد. با توجه به این که نقد همواره نکته‌هایی برای یادگیری دارد امیدوارم که این مطلب برای دوستان مفید واقع شود.

این پیراهن آن‌قدرها هم بی‌سروپا نیست (علیرضا بدیع)

... و من به هیئت پیراهنی برای زنم
و سال‌هاست که در حال پیرتر شدنم
تمام البسه‌ی پشت شیشه معتقدند
که بس که بی‌سروپایم شبیه پیرهنم
■■
مرا - تو را به خدا - یک نفر پسند کند
مرا که هدیه‌ی ناقابلی به یک بدنم
شبی تو می‌رسی از پشت پنج‌شنبه‌ی بعد
نگاه می‌کنی از پشت ویترین به تنم:
- سلام! قیمت این چارخانه‌ها چند است؟
- سلام! چاره‌ی آن چار بوسه از دهنم!!!!
قبول می‌کنی و می‌روی اتاق پُرو
و توی آینه تنها: تو من تو من تو منم
میان پیکر ما هفت دکمه فاصله است
و هفت ثانیه‌ی بعد با تو می‌بدنم
شبانه می‌روی از ذهن جمعه‌ها، آن‌گاه
چگونه - خانم شلوار! - از تو دل بکنم؟
■■
تو رفت! نوبت این جالباسی پیر است
چقدر بی‌سروپایم! چقدر مثل منم!

.....................................
نقد اول از آقای محمد حسینی مقدم

لپ لپ با چنجر و دزدگیر ماجیکار

شعر علیرضا بدیع شعر خوبی است و به قول معروف شعر استخوان‌داری است. اما متاسفم که مجبورم از همین اول به آن گیر بدهم دلیلش هم چیزی نیست مگر اسم شعر: "این پیراهن آن‌قدرها هم بی‌سروپا نیست"! تیتر شعر از آن نوع جمله‌هایی است که باعث می‌شود احساس کنیم گوش‌هایمان کمی دراز شده و تازه غیر از این با کاهش دادن ضربه‌ی انتهای مصرع دوم بیت دوم، سعی دارد چیزی را توضیح بدهد که در واقع توضیح واضحات است. از این هم که بگذریم این عنوان - حداقل برای من - مثل خبرنگار سمج صفحه‌ی حوادثی بود که می‌خواهد هر جور شده آبروی یک نفر را بریزد، حتی اگر این کار به نظر آن خبرنگار تلاش در جهت درست کردن ابرو باشد.(نکته‌ی کنکوری: آبرو و ابرو با هم جناس دارند) خُب، می‌رسیم به بیت اول که با سه تا نقطه شروع شده یعنی به قول یارو! قبل از آغاز شعر یک فضای سفید و نانوشته‌ای بوده که به این ابیات کات شده و من چشم‌بسته می‌توانم بگویم که آن فضا چه ویژگی‌هایی داشته بدون این که هیچ ابهامی داشته باشم. و حتی می‌توانم آن فضا را با وزن و قافیه هم بنویسم، می‌پرسید چرا؟ چون توی آن فضای سفید هم درست همین شعر باید حک شده باشد و اصولا در هر شعر دیگری هم که این "واو" لعنتی صرفا برای بتونه‌کاری وزن بیاید تکلیف همین است. البته شاید بگویید که دارم زیادی مته به خشخاش می‌گذارم اما به نظر من برای شعری که خرش تا حد قابل قبولی از پل گذشته باید هم مته به خشخاش گذاشت (در ضمن خشخاش را بی‌منظور گفتم هرچند که آقایان علما می‌دانند که بی‌منظور با نیشابور قافیه می‌شود!) (باز هم نکته‌ی کنکوری)
برگردیم به شعر: بیت اول راوی را معرفی می‌کند که یک لباس زنانه‌ی کهنه است و بیت دوم که استفاده‌ی خوبی هم از قافیه کشیده دیدگاه جامعه درباره‌ی راوی اول را در بر دارد و پشت‌بند این‌ها دو مربع می‌آید که من نفهمیدم فلسفه‌ی آمدنش چیست؟ همان‌طور که نفهمیدم فلسفه‌ی دو تا بودنش چیست و همان‌طور که نفهمیدم فلسفه‌ی اسم این شعر چیست و همان‌طور که نفهمیدم پشه‌ها روزها کجا می‌روند؟!! بیتی که در ادامه‌ی این مربع‌ها می‌آید نقش مهمی در روایت شعر ندارد و صرفا این توضیح را به ما می‌دهد که راوی چقدر به پوشیده شدن علاقمند است و مفت و مجانی حاضر است برود توی تن مردم که البته دو بیت بعد از این، ما می‌بینیم که قضیه آن‌قدرها هم مفت و مجانی نیست!! اگر اسم شعر مرا یاد خبرنگار سمج می‌انداخت این قسمت از شعر مرا یاد دخترهای دم ِ بختی می‌اندازد که به نامزدشان می‌گویند: عزیزم! من از تو هیچی نمی‌خوام و فقط برام اخلاق و شخصیت آدم‌ها مهمه. اما بعدا متوجه می‌شویم که اخلاق و شخصیت در واقع استعاره‌ای از سرمایه‌ی منقول و غیرمنقول است. گفتم استعاره، یاد استعاره افتادم. در این که شعر یک شعر استعاری است شکی نیست کما این که اکثر شعرای نیشابور استعاره‌باز بوده‌اند (و نیشابور هم که با بی‌منظور هم‌قافیه است) اما سوال اینجاست که این استعاره‌ها استعاره از چی هستند؟ حقیقتا تمایل ندارم که به این سوال جواب بدهم چون حدس می‌زنم که در صورت انجام این کار، خواننده‌ی نقد من نیز احساس کند که گوش‌هایش کمی دراز شده. اما این سوال را مطرح کردم که به طور ضمنی به نماد نبودن عناصر روایی شعر هم گوشه‌ای بزنیم که خب هر وقت دلتان خواست می‌توانید بروید بزنید. (باز هم بی‌منظور) و اما بیت چهارم که setting را برای ما روشن می‌کند: چه از لحاظ زمانی (پنج‌شنبه) و چه مکانی (ویترین) و با مقایسه‌ی آن با بیت هشتم می‌توانیم بفهمیم که زمان شیرین ماندن علف در دهان بزی تنها یک روز بیشتر نیست. در ضمن من علت ایجاد واج‌آرایی با "حرف شین" در مصرع اول این بیت را نمی‌فهمم و فقط با توجه به گرم بودن حرف شین حدس می‌زنم که در شبی از شب‌های تابستان بوده که مسافری.... بیت پنجم از آن بیت‌هایی بود که هضم کردنش کار معده‌ی من یکی نبود: دوگانگی زبان، به هم ریختن بافت شعری، نبود تعلیل، بی‌معنایی و هزار و یک چیز دیگر که قرار بوده با چهار تا - فقط چهار تا! - علامت تعجب از گلوی مخاطب پایین برود اما با چهار تا که سهل است با چهل و چهار تا هم گمان نکنم برود. از این بیت من فقط فهمیدم که اول طرف مقابل راوی بوده که سلام کرده پس شصت و نه تا ثواب برده و بعد راوی جواب داده که فقط یک ثواب می‌برد. (این هم نکته‌ی اخلاقی نقد بود!) بیت ششم و هفتم را دوست دارم برای همین بهشان گیر نمی‌دهم. از لحاظ روایی هم این دو بیت یکی شدن دو تا شخصیت (راوی و طرف مقابل) را می‌رساند که از روی آن می‌توانیم دو تا نتیجه بگیریم: اولا این که راوی شخصیتی اسکیزوفرنیک است که به دلیل تحقیرهای اجتماعی موجود در بیت دوم و احتمالا سرخوردگی‌های جنسی و تکمیل نشدن چرخه‌ی لیبیدو در کودکی، دچار نوعی نارسیسم در عین حال خودآزارانه شده و البته نباید نقش آینه‌ی اتاق پرو را در رابطه با گذار از مرحله‌ی آیینگی لاکانی فراموش کنیم!!! و در درجه‌ی دوم می‌توانیم نتیجه بگیریم که هر هفتاد تا ثواب را خودش تنهایی برده. اما با تمام این حرف‌ها بیت شش و هفت غزل مثل قرن شش و هفت غزل خیلی قشنگ بود و قشنگ بودن هم فکر نمی‌کنم نیاز به استدلال داشته باشد. پس می‌رویم سراغ بیت‌های پایانی: اگر در دنیا سه تا چیز باشد که در کـَت من نرود اول "خانم شلوار" است، دوم مربع‌های وسط این دو بیت و سوم جالباسی پیر. سوال اول: خانم شلوار دیگر چه صیغه‌ای است؟ برای جواب دادن به این سوال باید دوباره برگردیم به قضیه‌ی استعاره که در این صورت مجبور می‌شوید دوباره بروید بزنید (باز هم همان قضیه‌ی بی‌منظور) هرچند که کار سختی هم نیست، علی‌الخصوص که شلوارها هم اخیرا کوتاه‌تر شده‌اند و سوال دوم این که اگر راوی یک پیراهن "زنانه" است چرا معشوقش "خانم" شلوار باید باشد؟ استغفرالله!!! این‌جور کارها فکر نمی‌کنید یک کم در اسلام حرام است. عیب است. گناه است. خطرناک است و اعدام باید گردد و بخشش لازم نیست اعدامش کنید! البته یک توجیهی که می‌شود کرد این است که "ما در ایران همجنس‌باز نداریم"! و یک توجیه دیگر هم این که: همان‌طور که گفتیم راوی و طرف مقابلش یک نفر بوده‌اند. پس در واقع این یارو به دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خودش بوده است. اما اگر آقای بدیع بخواهد دوباره قضیه‌ی یکی شدن این دو تا را پیش بکشد من هم مجبورم دوباره قضیه‌ی شصت و نه تا ثواب را پیش بکشم. (چشم در برابر چشم دندان در برابر دندان) درباره‌ی مربع‌ها هم ذکرش رفت. (همان قضیه‌ی این که پشه‌ها روزها کجا می‌روند) و اما سوال بعد: جالباسی پیر دیگر چه صیغه‌ای است؟ شخصیت مرموزی که از دور دستی بر آتش داشته و یا این هم خود راوی است پشت نقابی دیگر؟!! پاسخ‌هایتان را حداکثر تا تاریخ فلان به دفتر مجله ارسال فرمایید و شانس خود را برای برنده شدن یک دستگاه لپ لپ آزمایش کنید. با ما تماس بگیرید

_________________
تنها ترین عاشق دنیا.....که میخنده تنها......تو بد بینی دنیا.....واسه فردا



شنبه Jan 30, 2010 10:52 pm
مشخصات
عضو سایت
عضو سایت

تاريخ عضويت: جمعه Aug 21, 2009 5:46 pm
پست ها : 125
تشکر کرده: 19 بار
تشکر شده: 51 بار
پست Re: یک شعر و سه نقد...
نقد دوم از آقای مصطفی توفیقی

تیغـــــــه فاصـلـه

اگر "علیرضا بدیع" در غزلی "با خودش یک شقیقه فاصله" دارد در این غزل از این فاصله هم عبور می‌کند و بی‌رحمانه پوکه‌های نابلدی را در جمجمه‌ی غزل خود خالی می‌کند:
"ماشه انگشت مرد را هل داد
پوکه در گیجگاه او تُـف کرد
لحظه‌ای چهره‌اش به جدّش رفت
با پدر هفت تیغه فاصله داشت":
علیرضا همان‌طور که خودش انتظار دارد در این غزل "ناموزون می‌شود و قافیه را می‌بازد!"
تیغه‌ی اول - قافیه:
این قافیه باختن نه از شکل بازی‌های عامدانه‌ی نوگرایانه‌ی علیرضا در شعرهای دفتر دوم "حبسیه‌های یک ماهی" بلکه از نوع خطاهای تعریف شده‌ی شعر کلاسیک است؛ حال آن که علیرضا در بازی‌های قافیه - چه در شکل اول و چه در شکل دوم - چهره‌ی موفقی از خود ارائه نداده است و عدول او از قواعد قافیه غالبا نه از روی روشن‌بینی و نوآوری بلکه مصداق عینی "چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید" است؛ در همین غزل می‌خوانید 9 بیت شعر را که دو قافیه‌ی آن هر کدام یک بار تکرار شده‌اند: یک بار قافیه‌ی "منم" و بار دوم قافیه‌های "بدنم و می‌بدنم"؛ البته شاعر جوان و کم‌ادعای ما (که دوستانش به او لقب "منزوی کوچک"!! را داده‌اند و بعد، ما در ادامه این فرض معلوم را ثابت می‌کنیم که او نه تنها منزوی کوچک نیست بلکه اصولا قابل قیاس با منزوی هم نمی‌باشد) بی‌شک برای توجیه اشتباه خود به اختلاف معنایی پنهان در این قافیه‌ها پناه خواهد برد؛ حال آن که باید اول به مخاطب خود پاسخ بدهد که معنی این مصراع عجیب و غریب چیست و بعد باید بگوید که ناخوشایندی این همسانی لفظی قوافی (که اصولا مغایر با ارزشمندی قافیه است) را چگونه توجیه می‌کند و اما آن مصراع عجیب و غریب این است:
"و توی آینه تنها: تو من تو من تو منم"
و حالا علیرضای عزیز چگونه می‌خواهد این بازی زبانی همراه با تصویرسازی ضعیف را که به نظر می‌رسد صرفا برای پر کردن وزن به کار برده است توجیه کند خدا اعلم است! ضعف قافیه البته در یک بیت کاملا مشخص می‌شود و آن درست جایی است که علیرضا دچار غزل‌زدگی می‌شود (بخوانید بیت آخر غزل را که چقدر ضعیف است و چقدر آزاردهنده!)...
تیغه‌ی دوم - وزن:
منتقد بداخلاقی که تصمیم گرفته است برای چند دقیقه دوستی‌اش را با علیرضا بدیع فراموش کند و آب پاکی را روی دست او بریزد نمی‌تواند از "بدوزنی" مصراع دوم بیت 4 گلایه نکند و این که علیرضا بدیع با استفاده‌ی نابجا از واژه‌ی ویترین چقدر ضربه زده است به ریتم شعر:
"...نگاه می‌کنی از پشت ویترین به تنم"
خواننده‌ی آگاه این مقاله به خوبی می‌داند که واژه‌ی فرنگی ویترین حاصل از تلفظ هجای "ویتـ" به صورت کشیده کاری نامعقول و مغایر با اصول بهره‌گیری از واژگان زبان بیگانه است.
تیغه‌ی سوم - اندیشه‌ی شعر:
از این انتقادهای نه چندان کوچک هم که بگذریم، نمی‌توانیم چشم‌هایمان را ببندیم بر روی مفاهیم دستمالی شده و حرف‌های تکراری این غزل؛ حال آن که سراینده خودش یک بار "سُر و مُر و گنده" در چشم‌های من زل زد و گفت که غزل "تغزل" است و غیر از آن هر چه باشد غزل نیست (حال آن که خودش در بسیاری از سروده‌ها عقیده‌ی راسخی به حرفش نشان نمی‌دهد) با این حال از کسی که آن‌قدر در جشنواره‌های ادبی مقام آورده است که به شاعر جشنواره‌ای معروف شده انتظار می‌رود سروده‌ای ارائه کند فراتر از یک تصویر فانتزی صرف. این دقیقا همان جایی است که علیرضا بدیع و امثال او می‌ایستند و هاج و واج به دنبال راز ماندگاری آثار کسانی چون منزوی می‌گردند و غافل‌اند از این که غزل منزوی ریشه در شناخت توام با اصالت احساس دارد حال آن که غزل چنین افرادی ناشی از احساس‌های سطحی و بازی‌های مبتذل زبانی است.
تیغه‌ی چهارم - زبان شعر:
زبان شعر علیرضا در این سروده دچار ابتذال شده است؛ زبان در این غزل، زبان گرفتاری است. گرفتار وزن و قافیه! جایی شاعر مجبور می‌شود از واژه‌ی نامناسب "البسه" در شعر خود استفاده کند و جایی دیگر با عبارت "تو را به خدا!" وزن شعر خودش را روبراه می‌کند. در مصراعی شروع می‌کند به یاوه‌گویی: "تو من تو من تو منم" و از همه بدتر آن جایی که به بهانه‌ی بازی زبانی و صد البته برای نباختن قافیه می‌گوید:
"- سلام! قیمت این چارخانه‌ها چند است؟
- سلام! قیمت آن چار بوسه از دهنم!!!!"
که از یک طرف برای ایجاد تجانس میان واژه‌های چاره و چار، از واژه‌ی "چار" در معنایی نامناسب بهره می‌برد و از طرف دیگر با پیوند دادن ضمیر پیوسته‌ی "م" به واژه‌ی "دهن" و البته با توجه به اسلوب کلی مصراع، معشوق را در جایگاهی پایین‌تر از خود قرار می‌دهد. در واقع شاعر این غزل از همگن کردن زبان با مفهوم عاجز است و بدتر از آن به بهانه‌ی وزن و قافیه، هم زبان و هم مفهوم را فدای فرم می‌کند.
تیغه‌ی پنجم - تخیل شعر:
شاعر شعر در مصراع اول "به هیئت پیراهنی برای زن" است؛ در مصراع چهارم "شبیه پیرهن" است و از مصراع پنجم، ششم به بعد می‌شود خودِ خودِ خود پیرهن! که البته دهن هم دارد و بوسه هم می‌دهد!! علیرضا ظاهرا به سبک خوانندگان لوس‌آنجلسی این شعر را در فضایی میان مستی و هوشیاری سروده و خودش هم نفهمیده که آن پیراهن است یا آدم است یا یک چیزی بین این‌ها! این ابهام قابل توجیه نیست؛ حتی اگر شاعرش بیست و دو، سه سال بیشتر نداشته باشد و حتی اگر شاعرش آن‌قدر کم‌تجربه باشد که خواننده‌ی شعر بتواند او را ببخشد. ضمن این که تخیل در جاهای دیگر این شعر نیز تقریبا به همین اندازه ضعیف و غیرقابل توجیه است. بخوانید نحوه‌ی دیالوگ معشوقه را هنگام خرید لباس:
"- سلام! قیمت این چارخانه‌ها چند است؟" و ...
تیغه‌ی ششم - عنوان غزل:
استاد حسین منزوی در مقدمه‌ی "سیاوش در آتش" می‌نویسد: "من از همان اولین دفترم، بنا را بر این گذاشته بودم که غزل‌ها را نام‌گذاری نکنم. آن‌ها را شماره زده بودم چرا که اصولا با تعیین نام برای غزل و هر شعر دیگر و هر اثر هنری دیگر مخالفم به این دلیل که ذهن را کانالیزه می‌کند و آن را در مسیر دلخواه و نوعا تحمیلی شاعر می‌اندازد و از پروازهایی که وسعت دید به خواننده می‌بخشد و او را از کامل کردن شعر به وسیله‌ی شریک شدن با شاعر باز می‌دارد..." علیرضا این‌جا هم فرزند خلفی برای پدر خود نیست و نه تنها برای غزل خود نام انتخاب می‌کند، بلکه نام انتخابی او عنوانی است بسیار قابل انتقاد و نامناسب! عنوان این غزل عملا یک مصراع مجزا از شعر است، مصراعی با وزنی دیگر و این تفاوت وزنی در کنار بار مفهومی غیر قابل انکار عبارت "این پیراهن آن‌قدرها هم بی‌سروپا نیست" از اشتیاق مخاطب برای خواندن شعر می‌کاهد و شانس او را در برداشت آزاد از شعر به حداقل می‌رساند و همان‌طور که منزوی می‌گوید نگاه شاعر را به خواننده تحمیل می‌کند.
تیغه‌ی هفتم - معشوقه‌ای به نام شلوار!!
البته از بشری که تمام عمرش را در کت و شلوار زندگی کرده و در بیشتر اوقات عمرش یک چیزی به یک جاییش آویزان بوده (شما بخوانید دستمال گردن یا کراوات) بعید نیست که معشوقه‌اش را هم به شکل شلوار ببیند که به قول براهنی: "شاعر کسی است که با رسوخ دادن شعور معنوی خود در اشیاء دست به کشف خود در محیط زیست می‌زند" و در این‌جا علیرضا بدیع شعور معنوی خود را در یک "شلوار"!! رسوخ می‌دهد و معشوقه‌اش را در یک شلوار پیدا می‌کند!!
شبانه می‌روی از ذهن جمعه‌ها، آن‌گاه
چگونه - خانم شلوار! - از تو دل بکنم؟
شاید اگر علیرضا با بیت‌های قبلی زمینه‌ی درستی برای این توصیف فراهم می‌آورد و در خود بیت نیز از وجه‌شبه مناسبی برای این استعاره بهره می‌برد، آن‌گاه این تصویر مضحک به یک استعاره‌ی بدیع و اثرگذار تبدیل می‌شد. کاری که علیرضا از عهده‌ی آن برنیامده است، معشوق در سراسر این شعر یک انسان است، انسانی که عاشق در هیئت پیراهنی با او می‌بدند:
میان پیکر ما هفت دکمه فاصله است
و هفت ثانیه‌ی بعد با تو می‌بدنم
و شاعر در یک بیت مانده به پایان غزل، ناگهان معشوق خود را در کالبد شلواری رسوخ می‌دهد کاری که حال مخاطب را به هم می‌زند و وی را به دنبال کشف بهتری به بیت آخر می‌فرستد و بیت آخر هم که هیچ کاری از عهده‌اش ساخته نیست! پایان غزل علیرضا بدیع پایان خود علیرضا بدیع نیز هست و منتقد بداخلاق ترجیح می‌دهد به روی خودش نیاورد که علیرضا بدیع چقدر شاعر خوبی نیست...

_________________
تنها ترین عاشق دنیا.....که میخنده تنها......تو بد بینی دنیا.....واسه فردا



شنبه Jan 30, 2010 10:53 pm
مشخصات
عضو سایت
عضو سایت

تاريخ عضويت: جمعه Aug 21, 2009 5:46 pm
پست ها : 125
تشکر کرده: 19 بار
تشکر شده: 51 بار
پست Re: یک شعر و سه نقد...
--------------------------------------------------------------------------------

نقد سوم از خانم لیلا اکرمی

چارخونه... از شبکه‌ی 3 سیما تا پیراهنی بی‌سروپا

• حقیقت چیزی نیست که نوشته می‌شود، آن چیزی است که سعی می‌شود پنهان بماند.
این جمله‌ی معروف از تولستوی است که خیلی از نویسندگان و شاعران موفق به آن عمل می‌کردند و اگر بخواهید مخاطب این شعر را کسی فرض کنید که تنها و تنها وقتی از یک اثر هنری لذت می‌برد که چیزی را در آن کشف کند و بدون هیچ تعارفی نه تنها لقمه‌های جویده شده را قورت نمی‌دهد بلکه آن را به بیرون تف می‌کند، حتما می‌توانید میزان لذت مرا از این شعر درک کنید؛ "چرا"ی این امر بماند تا به طور مفصل به آن بپردازیم.
• او در شناسنامه "هیچ" اسمی نداشت اما ما در خانه "همه چیز" صدایش می‌کردیم.
اولین جایی که به طور حتم توی ذوق این مخاطب می‌خورد همان جایی است که با یک جمله‌ی کاملا خبری و فاقد هر گونه خلاقیت روبرو می‌شود. با یک فونت درشت که هضمش را از آن‌چه بود مشکل‌تر می‌کند:
این پیراهن آن‌قدرها هم بی‌سروپا نیست
بماند این که چرا یک جا شاعر می‌نویسد پیراهن و یک جا می‌نویسد پیرهن! با همین نتیجه‌گیری واضح دیگر هیچ جای سوالی در همین ابتدا برای مخاطب باقی نمی‌ماند چه برسد به جای خالی جواب... و کشف...
• یک مربع، دو مربع، سه مربع!
در اغلب شعرهای کتاب از جمله همین شعر، برای تغییر فضا شاعر از دو تا مربع استفاده کرده که من نمی‌دانم چرا ولی به هر حال ای کاش برای فضاسازی بسترهای مناسب‌تری ایجاد شده بود، مثلا اگر منظور شاعر از پیراهن (فاصله‌ی بین دو مربع) استفاده از یک نماد بوده و شاعر قصد این را داشته که شباهت‌هایی بین این پیراهن و آن فرد جاری در شعر به وجود بیاورد، ای کاش "وجه‌شبه" بیشتری بین تنهایی یک مرد و تنهایی پیراهن موجود در ویترین! ایجاد کرده بود و حداقل کمی فراتر از این پیراهن بودن صرف پیش می‌رفت. در صورتی که در این شعر، پیراهن تنها و تنها یک پیراهن است (البته چهارخانه‌اش!) و بس. ضمنا در پایان‌بندی نیز به نظر من مربع دوم بی‌مورد گذاشته شده و فضا همان فضای نمی‌دانم کدام طرفی است!
• لعنت بر این وزن که هر چه می‌کشیم از اوست!!!
نه این که وزن چیز بدی باشد! مگر خدا چیز بدی است؟ (از این لحاظ عرض می‌کنم که دوستی داشتم که همیشه ابتدای مطالبش به جای بسمه تعالی و ... می‌نوشت: "به نام خدایی که هر چه می‌کشیم از اوست") بماند که من در این تیتر به لحاظ ارتباطی که کشیدن با وزن کردن دارد یک خلاقیت هم به کار برده‌ام که دوستم به کار نمی‌برد! بله، وزن! فکر می‌کنید حشوهایی که در این شعر بیداد می‌کنند تقصیر کدام پدرسوخته‌ای‌اند جز وزن؟!: "وَ" در ابتدای شعر به سختی قابل توجیه است که من در این شعر خاص حضورش را درک می‌کنم و می‌شود از این مورد گذشت اما همین "وَ" در مصرع دوم چه از لحاظ موسیقیایی و چه از لحاظ معنایی حشو به حساب می‌آید. "که" در مصرع چهارم نمونه‌ی دیگری از حشو است که در این‌جا اصلا ساختار کلی بیت را خراب کرده! خصوصا همراه شدن دو "که" با هم این امر را محسوس‌تر می‌کند. از حروف اضافه که بگذریم، دیگر نمی‌توان "مرا" را در مصراع اول بیت سوم نادیده گرفت، خصوصا با آوردن ترکیب لایتچسبکی!! مثل "تو را به خدا" در این بیت... و البته تکرار "چقدر" در بیت آخر. یا مثلا کدام ملعونی باعث می‌شود که شاعر به جای این که بگوید: "مرا که هدیه‌ی ناقابلی برای یک بدنم" می‌گوید: "مرا که هدیه‌ی ناقابلی به یک بدنم"؟ و یا اصلا چه می‌شود که عناصری مثل "پنج‌شنبه‌ی بعد" یا "ذهن! جمعه‌ها" بدون هیچ پرداخت قبلی در شعر وارد می‌شوند؟! که خدا از سر تقصیرات این وزن بگذرد!
• ردپای منطق در این شعر که زیر بارش برف پراکنده لحظه لحظه...
اصلا من در این شعر با یک ایراد منطقی روبرو شدم: قرار است آن کشفی که در اول این مطلب گفتم اتفاق بیافتد! با آمدن "خانم شلوار" این اتفاق افتاده و می‌توانست اتفاق مبارکی هم باشد ولی نه به این شکل... تصور کنید یک پیراهن در انتظار معشوقه‌ای در ویترین، روزگار می‌گذراند تا این که بالاخره معشوقه‌ای می‌آید که این هدیه‌ی ناقابل را بخرد و بپوشد. معشوقه‌ای که می‌رود تا این پیراهن را بپوشد و پس از باز و بسته شدن هفت دکمه (بماند که محال است کسی هفت تا دکمه‌ی یک پیراهن نو را در هفت ثانیه باز و بسته کند!) قرار است معاشقه‌ای رخ بدهد... قول می‌دهم تک تک شما تا این‌جای مطلب مطمئن هستید معشوقه‌ی این پیراهن یک خریدار است. آن‌وقت چطور شاعر معشوقه را تبدیل به یک "شلوار!" کرده است، الله اعلم!!
• هر آن‌چه به نیکی پایان پذیرد نیک است!
بله، این نام یکی از کمدی‌های شکسپیر است که ارتباط خاصی با این شعر ندارد. فقط به این لحاظ آمده که بگوید پایان‌بندی این شعر می‌توانست پایان‌بندی خوبی باشد و کل شعر را نجات بدهد، به شرط این که اولا اسم این شعر همان ابتدا همه چیز را لو نداده بود و ثانیا کاش با توجه به این که صفتِ "پیر" - که در بیت اول کنار پیراهن اتفاقا خوب هم قرار گرفته - در این‌جا دیگر در کنار جالباسی نمی‌آمد، شاید من مثلا صفت خشک را ترجیح می‌دادم!!!
به هر حال با توجه به شناختی که از آقای بدیع داریم و با توجه به کارنامه‌ی ایشان می‌توان به آینده‌ی او البته امیدوار بود. والسلام.

_________________
تنها ترین عاشق دنیا.....که میخنده تنها......تو بد بینی دنیا.....واسه فردا




بابت این پیغام nima230mehdi از طرف کاربر زیر مورد تشکر قرار گرفت :
H@med


شنبه Jan 30, 2010 10:53 pm
مشخصات
عضو سایت
عضو سایت

تاريخ عضويت: جمعه Aug 21, 2009 5:46 pm
پست ها : 125
تشکر کرده: 19 بار
تشکر شده: 51 بار
پست Re: یک شعر و سه نقد...
دوستان از کدام نقد بیشتر خوشتون اومد؟

_________________
تنها ترین عاشق دنیا.....که میخنده تنها......تو بد بینی دنیا.....واسه فردا



شنبه Jan 30, 2010 10:54 pm
مشخصات
عضو جدید
عضو جدید

تاريخ عضويت: دوشنبه Feb 22, 2010 5:24 am
پست ها : 1
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 0 بار
پست Re: یک شعر و سه نقد...
می‌بینم که کپی کردن مطالب دیگران فقط محدود به وبلاگ‌ها نمی‌شه و توی فروم‌ها هم هر کسی به خودش اجازه می‌ده که مطالب دیگران رو بدون هیچ ذکر نام و منبعی کپی کنه و به اسم خودش جا بزنه.
اولین بار من این مطلب طولانی رو در سایت ایران کلابز درج کردم و حالا می‌بینم که عینا اینجا هم کپی شده و جاهای دیگه‌ای هم کپی شده. من لینک ایران کلابز رو اینجا می‌ذارم تا صحت موضوع مشخص بشه
http://www.iranclubs.org/forums/showthr ... ?p=1383803



دوشنبه Feb 22, 2010 5:35 am
مشخصات
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 5 پست ] 


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به:  

Copyright 2007-2010 Erteash - Persian Electronic Music
انتشار مطالب ارسالي کاربران، دليل بر تاييد نظرات يا عقايد آنها توسط تيم ارتعاش نمي باشد.